|
Google Earth |
|
دانلود نسخه کامل گوگل ارت:
|

چراغی به دستم،
چراغی در برابرم:
من به جنگ سياهی مي روم.
گهواره های خستگی از كشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند،
و خورشيدی از اعماق
كهكشان های خاكستر شده را روشن مي كند.
فريادهای عاصی آذرخش
هنگامی كه تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه مي بندد
درد خاموش وارتاک
هنگامي كه غوره خرد در انتهای شاخسار طولانی پيچ پيچ جوانه می زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها،
آفتاب را به دعایی نوميدوار طلب می كرده ام.
تو از خورشيد ها آمده ای،
از سپيده دم ها آمده ای
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده ای.
در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تورا به دعایی نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي در فاصله دو مرگ در تهي ميان دو تنهایی - ( نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است).
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است.
من برمی خيزم!
چراغی در دست چراغی در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ای برابر آينه ات می گذارم تا از تو ابديتی بسازم.
حال و هوای گریه هست وقتی برای خنده نیست
کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست
ناخن به سینه می کشم از روی ناچاری ولی
گویی در این ماتمکده احساس دردی زنده نیست
من و تو همدرد یک حادثه ایم پر از حکایت
هردو بارون زده ابرشکایت
تو درون آتشی سوزنده مونده
من یه خاکستر نشین تا بی نهایت
کدامین آشنایی را به دعوت خوانم امشب
که از نیش به زهر آلوده اش بیمارم هر شب
چگونه قصه ای را با رفیقم گویم از درد
که از دردم به خوشحالی نیارد خنده بر لب
قصه عشق من و تو یک حدیث جاودانه
بی گناه گشته اسیر بازی خشم زمانه
توی این بیگانه بازار با هیاهوی محبت
مرده انگار عاشقی کو قصه های عاشقانه
خسته و در به دراززخم حسادت
هردو دلشکسته مرگ صداقت
نارفیقان راببین خنجر به دست
درکمین نشسته با نام رفاقت
دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد
داستان غم پنهانی من گوش کنيد
قصه بی سر و سامانی من گوش کنيد
گفت وگوی من و حيرانی من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
روزگاری من و دل ساکن کو يی بوديم
ساکن کوی بت عربدهجو يی بوديم
عقل و دين باخته، ديوانهی رويی بوديم
بستهی سلسلهی سلسله مويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از اين رای من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکی است
حرمت مدعی و حرمت من هردو يکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکی است
نغمهی بلبل و غوغای زغن هر دو يکی است
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
ميتوان يافت که بر دل ز منش ياری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خريداری هست
به وفاداری من نيست در اين شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خريدار بسی
مدتی در ره عشق تو دويديم بس است
راه سد باديهی درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر



