
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
همیشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد
همیشه سبز می خشکد همیشه ساده می بازد
چه گونه دوست ندارم من اين دياران را كه هر شقايقش آيينه اي است ياران را
به هوش باش كه خونريزي خزان كو شد كه روح باغ فراموش كند بهاران را







