
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که ازآن لبان کام گیرد؟


برو ای دوست، برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش.!
ديده بر ديدهی من، مفكن و نازم مفروش ...
من دگر سيرم ... سير! ...
سيرم از اين عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامت پستی كه تو را پروردست!
كم بگو، جاه تو كو؟! مال تو كو بردهی زر!
كهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نيست مرا، تخم طلا! ... مردم من،
زادهی رنجم و پروردهی دامان شرف.
آتش سينه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنهی دلقكها نيست!
ديده ام مسخره خندهی چشمكها نيست!
دل من مأمن صد شور و بسی فرياد است:
ضربانش: جرس قافلهی زنده دلان
طپش طبل ستم كوب، ستم كوفتگان
چكش مغز ز دنيای شرف روفتگان
تك تك ساعت، پايان شب بيداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعلهی آتش شيرين شكن فرهاد است!
حيف از اين قلب، از اين قلب طرب پرور درد
كه به فرمان تو تسليم تو جانی كردم،
حيف از اين عمر، كه با سوز شراری جانسوز
پايمال هوسی هرزه و آنی كردم!
در عوض با من شوريده، چه كردي؟ نامرد!
دل به من دادي؟ نيست؟
صحبت از دل مكن، اين لانهی شهوت، دل نيست!
دل سپردن اگر اين است! كه اين مشكل نيست!
هان! بگير، اين دلت، از سينه فكنديم بدر!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر!



